عبد الباقى گولپينارلى ( مترجم : توفيق سبحانى )
84
مولانا جلال الدين ( زندگانى ، فلسفه ، آثار وگزيده اى از آنها ) ( فارسى )
" گر شود نيك بعد از اين سلطان * او شود من شوم رهيش از جان " « 1 » در همين كتاب مىخوانيم كه سلطان العلماء در قونيه نيز وعظ مىگفت . و مهمترين نكتهاى كه از اين كتاب به دست مىآيد اين است كه سلطان العلماء دو سال در قونيه زيسته است « 2 » . بنابراين بهاء الدين در سال 626 يا 627 ه / 1228 يا 1329 م به قونيه وارد شده است . اين تاريخ با آغاز مهاجرت وى هشت سال فاصله دارد . اگر يك سال و نيم از اين مدت در راه سفر سپرى شده باشد ، قاطعانه نمىتوان معلوم كرد كه سلطان العلماء ، شش سال و نيم يا هفت سال بقيه را در كجا بوده است . شايد چنان كه سپهسالار و افلاكى نوشتهاند ، او در هر شهر مدتى اقامت گزيده است . و اگر بپذيريم كه در لارنده مدرسهاى به نام وى بنا شده است و بخصوص اگر نوشتهء افلاكى را قبول كنيم كه مولانا در همين شهر با گوهر خاتون دختر خواجه لالاى سمرقندى ازدواج كرده و قبر مادر مولانا يا به تعبير مولويان مادر سلطان يا مادر سلطان ( به فك اضافه ) در اين شهر قرار دارد ، بايد بپذيريم كه سلطان العلماء مدتى مديد در لارنده اقامت داشته است . سلطان العلماء در مدتى كوتاه در قونيه شهرت شايانى كسب كرد . چنان كه امير بدر الدين گوهرتاش للهء سلطان علاء الدين كيقباد به سلك مريدان او پيوست و مدرسهاى به نام وى بنا كرد . به گفتهء سلطان ولد ، سلطان العلماء قريب دو سال در قونيه زيست و بالاخره روز جمعه 18 ربيع الآخر سال 628 ه / دوازدهم ژانويه 1231 م روى در نقاب خاك كشيد : " در جنازهاش چو روز رستاخيز * مرد و زن گشته اشك خونينريز نار در شهر قونيه افتاد * از غمش سوخت بنده و آزاد علما سر برهنه و ميران * جمله پيش جنازه با سلطان هيچ در قونيه نماند كسى * از زن و مرد و از شريف و خسى كه نشد حاضر اندر آن ماتم * چون كنم شرح آن كز آن ماتم . . . شه ز غم هفت بر ننشست * دل چون شيشهاش ز درد شكست
--> ( 1 ) همان كتاب . ص 192 ( 2 ) همان كتاب ، همان صفحه